تبليغاتX
شعرهای خاک خورده من

شعرهای خاک خورده من

نشد دلم که با تو درد دل کنم

من و حسادت و حسرت

 

 

وقتی حسادت را

با بدخلقی بیرون می کنم

حسرت رفتنت

لحظه ایی امانم نمی دهد

آن گونه که من امان ندادم

به ماندنت 

 وقتی تو می روی

حسادت هم می رود

و همین نزدیکی

شاید پشت در خانه ام

 کمین می کند

تا تو باز گردی

و او نیز

اما تو و حسادت که از در می روید

حسرت است که می آید

او که می آید

چنان اشک می ریزم

که هر دومان می پنداریم

پس از این

حسادت این نزدیکی ها

جایی ندارد

و با چشمانی اشک بار

آنچنان عاشقانه می خوانمت

که نمی توانی مهربانیت را

پشت پرده ایی از اخم

پنهان کنی

و من

سرخوش از آمدنت

حسرت را با همه اشکهایم

به دست فراموشی می سپارم

و آه

حسادت را می بینم

که دوشادوش تو

با لبخندی موذیانه

برای عذاب من و آزار تو

قدم بر می دارد

به چشمهای بی گناه تو خیره می شوم

که تا لحظاتی دیگر

یکی اشک است و

یکی خون

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 14:6  توسط پرستو  | 

اگر تو را نداشتم

 

 

 

خدای من

خدای خوب خوب من

اگر هنوز زنده ام

اگر نمردم از عذاب

اگر هنوز زیر بار زندگی

به راه خویش می روم

دلیل آن فقط تویی

اگر تو را نداشتم

هزار بار مرده بودم از عذاب

اگر تو را نداشتم

سیاه بود زندگی

خدای من

اگر تو را نداشتم

چگونه روز می گذشت

چگونه نبض می زدو

چگونه بغض می شکست

اگر تو را نداشتم

چگونه می گذشت

لحظه های عمر من

خدای من چه خوب شد

که زنده ماندم و

تو را شناختم

چه خوب شد

به هیچ چیزو هیچ کس

به جزء تو دل نباختم

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 16:34  توسط پرستو  | 

 

 عیان شد رازم 

 

عاقبت دانستی

آنهمه شعرو کلام

آنهمه اشک و سکوت

آنهمه نذرو نیاز

همه از آن تو بود

عاقبت دانستی

که دلم مال که بود

آه آری

دل من مال تو بود

از همان روز نخست

دل من مال تو شد

و نگفتم هرگز

که مبادا بروی

ولی امروز که

 آهنگ سفر کردی وای

همه دنیا غم شد

شادی من کم شد

دستهایم لرزید

اشک جاری شدو ناگاه

جمله دوستت دارم را

با صدایی لرزان

از ته دل گفتم

و تو با لبخندی

که از آن مهرو صداقت پیداست

با صدایی که فقط

من شنیدم گفتی

عاقبت راز تو را فهمیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 16:58  توسط پرستو  | 

 

 

 

              بی تو   

 

لحظه  ها می گذرند  

 و من اما بی تو

در همان روز وداع

مانده ام بی حرکت

ساعت سخت عذاب

اضطرابی که مرا

می برد تا مردن

من فرو رفته در اندیشه تو

تو می آیی از راه

چه غریب است نگاهت با من

به خودم می لرزم      

در دلم می گویم

که خدایا چه شده

پرم از دلشوره

حاضرم که بمیرم اما     

هر چه اندوه و غم است

دور باشد از تو

حاضرم هر چه غم است

در دل من باشد

تا تو دلشاد شوی

حاضرم...

ناگهان می گویی

آخرین دیدار است

زیر لب می گویم

آخرین دیدار است

پر تردیدو سوال

بی رمق می گویم

شوخی تلخی بود

پاکتی را که همراه خودت آوردی

می دهی دستم و

بی هیچ کلامی دیگر

می روی از پیشم

پر تردید و سوال

مانده ام بر جایم

و تو را می نگرم

که ز من می گذری

پاکتی را که به دستم دادی

می گشایم شاید

به جوابی برسم

همه خاطره ها را

 تو به من پس دادی 

باورش ممکن نیست

تو که همراه دل من بودی

پس چه شد آن همه حرف

پس چه شد آن همه مهر

پس چه شد آن همه رویای قشنگ

لحظه ها می گذرند

و من اما بی تو

مانده ام بی حرکت  

سالها رفته و من

بی تو با یاد تو ام

در همان روز وداع

در همان ساعت سخت

در همان شوخی تلخ 

                  مانده ام بی حرکت                     

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 0:29  توسط پرستو  | 

با تو باز هم عاشقم

 

خداوندا

             خداوندا

                           خداوندا

پرستویت دلش پوسید از این غمها

                        نگاهش کن چه پر درد است

                                           دلش از زندگی سرد است

            خداوندا پرستویت دلش پرواز می خواهد  

                  دلش آغاز می خواهد

 

 

یه وقتایی اونقدر دلم برات تنگ میشه که دوست دارم همونموقع فارغ از جسم بشم و به پرواز  در بیام.

یه وقتایی اونقدر دلتنگت میشم که تحمل یه لحظه زنده بودن هم واسم دشوار می شه.

یه وقتایی اونقدر غریب میشم که غیر از تو هیچکس رو ندارم.

یه وقتایی اونقدر دوست دارم که دلم دیگه واسه هیچ کس جا نداره.

دلم می خواد بدون هیچ حدو مرزی دوست داشته باشم.

دلم می خواد فقط با تو عاشقی کنم و غیر از تو از همه دلبستگی ها دل بکنم.

دیگه نمی خوام دلم و غیر از تو به کسی بسپرم.

دیگه نمی خوام دلم رو به بی راهه بفرستم.

دیگه نمی خوام دلم رو حراج کنم و روحم رو آلوده به ناپاکی کنم .

دیگه نمی خوام ...

می دونم تو بیشتر از من دوستم داری .

می دونم همیشه با هامی.

می دونم دوستیت فصلی نیست.

می دونم بدونه هیچ نگرانی میتونم پیشت درد دل کنم.

می دونم که مهرت پایان نداره.

می دونم ...

پس حالا که دو باره برگشتم این عاشقی رو ازم نگیر و نذار که دوباره آفت به جون لحظه هام بیفته.                                                                      

                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 16:29  توسط پرستو  | 

از تو می نویسم

    

 

 

                  تقدیم به او که روزگاری همه روزگارم بود

 

                                                                                                         نگران بودم نگران نفسهایت.بی تاب بودم بی تاب صدایت.ودلتنگ نگاهت وچشم به راه قدمهایت.

نگران بودم که مبادا بیایی و من غافل از این آمدن باشم و لحظه ایی چشمانم بسته شود.دلتنگ صدای تپیدن قلبت و چشم به راه قدمهای استوارت.

وقتی دلم تنگ توست خوشبختم که دلم غیر تو از هر چه هست و نیست خالی میشودو لایق بودن تو.تو چه باشی چه نباشی دل من تنگ است!وقتی نیستی تنگ نبودن و دوری وندیدنت است و وقتی هستی تنگ این که دیگر تحمل بی تو بودن وجدایی را ندارد.وروحم دیگر این جسم خسته را نمیخواهدآرزویش با تو زیستن است وبودن با روح وجسمت.

با تو از تنهایی روح بگویم یا از خستگی جسم.با تو از دلتنگیم بگویم یا شادیم.با تو از اشکهایم بگویم یا خنده ها.با تو از چه بگویم که مهم نیست هر چه باشد.مهم بودن توست ودلتنگی من.تو که باشی من تشنه شنیدنم.تو که باشی سکوت هم زیباست آخر قصه ها و ناگفته ها را از چشمانت میشنوم و میخوانم چه حاجت به سخن گفتن.اگر اصرار به گفتن تو دارم از گناهم چشم بپوش  که آن اصرارفقط برای شنیدن صدایست که همیشه بیقرار آنم.

دستانم را ببین چگونه در حضور تو میلرزند.چشمانم را ببین که در حضورت با شرم همخانه می شوند.به صدایم گوش بده که چگونه از هیجان و اضطراب آمدنت به لرزه می افتد.وزانوانم که دگر یارای تحمل جسم را ندارندواشکی که می آیدونمیدانم از شادی حضورت است یا دلتنکی رفتن دوباره ات وحالا که نیستی می نویسم ازخوشحالیم که دلی عاشق دارم از دلتنگیم که نیستی از اندوهم که دیر زمانیست تو را ندیده ام و از امیدم که گفته ایی می آیی!

نفس میکشم عمیق!آنقدر عمیق که با دمش آرامش میگیرم و با بازدمش هر چه ناپاکیست از خود دور میکنم.آخر دلی ناپاک را جای تو نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 18:47  توسط پرستو  | 

هوای دلم امشب سخت بارانیست

تمام لحظه هایم غرق پشیمانیست

غصه همخانه دلم شده است

اشک مهمان محفلم شده است

آه جانم فدای تو مادر

نکند دلت زمن مکدر شده است

آه من به فدای مهربانی تو

عفو کن کودکت پشیمان شده است

عفو کن مادرم که این کودک

پنداشت دگر بزرگ شده است

مادرم کاش مهربان نبودی

زبس مهربانی کودکت پر رو شده است

ببخش طفل دیروز خود را که امروز

این چنین پیش تو بی چشم و رو شده است

ببخش مادرم که این همه بدم

ببخش که کودکت این همه تند خو شده است

ببخش مادرم تو خوبی ومن بد

ببخش که گودکت پیش خدا بی آبرو شده است

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 20:16  توسط پرستو  |