تبليغاتX
شعرهای خاک خورده من
شعرو شاعر

 

 

 

              بی تو   

 

لحظه  ها می گذرند  

 و من اما بی تو

در همان روز وداع

مانده ام بی حرکت

ساعت سخت عذاب

اضطرابی که مرا

می برد تا مردن

من فرو رفته در اندیشه تو

تو می آیی از راه

چه غریب است نگاهت با من

به خودم می لرزم      

در دلم می گویم

که خدایا چه شده

پرم از دلشوره

حاضرم که بمیرم اما     

هر چه اندوه و غم است

دور باشد از تو

حاضرم هر چه غم است

در دل من باشد

تا تو دلشاد شوی

حاضرم...

ناگهان می گویی

آخرین دیدار است

زیر لب می گویم

آخرین دیدار است

پر تردیدو سوال

بی رمق می گویم

شوخی تلخی بود

پاکتی را که همراه خودت آوردی

می دهی دستم و

بی هیچ کلامی دیگر

می روی از پیشم

پر تردید و سوال

مانده ام بر جایم

و تو را می نگرم

که ز من می گذری

پاکتی را که به دستم دادی

می گشایم شاید

به جوابی برسم

همه خاطره ها را

 تو به من پس دادی 

باورش ممکن نیست

تو که همراه دل من بودی

پس چه شد آن همه حرف

پس چه شد آن همه مهر

پس چه شد آن همه رویای قشنگ

لحظه ها می گذرند

و من اما بی تو

مانده ام بی حرکت  

سالها رفته و من

بی تو با یاد تو ام

در همان روز وداع

در همان ساعت سخت

در همان شوخی تلخ 

                  مانده ام بی حرکت                     

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 0:29  توسط پرستو  | 

 

خداوندا

             خداوندا

                           خداوندا

پرستویت دلش پوسید از این غمها

                        نگاهش کن چه پر درد است

                                           دلش از زندگی سرد است

            خداوندا پرستویت دلش پرواز می خواهد  

                  دلش آغاز می خواهد

 

 

یه وقتایی اونقدر دلم برات تنگ میشه که دوست دارم همونموقع فارغ از جسم بشم و به پرواز  در بیام.

یه وقتایی اونقدر دلتنگت میشم که تحمل یه لحظه زنده بودن هم واسم دشوار می شه.

یه وقتایی اونقدر غریب میشم که غیر از تو هیچکس رو ندارم.

یه وقتایی اونقدر دوست دارم که دلم دیگه واسه هیچ کس جا نداره.

دلم می خواد بدون هیچ حدو مرزی دوست داشته باشم.

دلم می خواد فقط با تو عاشقی کنم و غیر از تو از همه دلبستگی ها دل بکنم.

دیگه نمی خوام دلم و غیر از تو به کسی بسپرم.

دیگه نمی خوام دلم رو به بی راهه بفرستم.

دیگه نمی خوام دلم رو حراج کنم و روحم رو آلوده به ناپاکی کنم .

دیگه نمی خوام ...

می دونم تو بیشتر از من دوستم داری .

می دونم همیشه با هامی.

می دونم دوستیت فصلی نیست.

می دونم بدونه هیچ نگرانی میتونم پیشت درد دل کنم.

می دونم که مهرت پایان نداره.

می دونم ...

پس حالا که دو باره برگشتم این عاشقی رو ازم نگیر و نذار که دوباره آفت به جون لحظه هام بیفته.                                                                      

                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 16:29  توسط پرستو  | 

    

 

 

                  تقدیم به او که روزگاری همه روزگارم بود

 

                                                                                                         نگران بودم نگران نفسهایت.بی تاب بودم بی تاب صدایت.ودلتنگ نگاهت وچشم به راه قدمهایت.

نگران بودم که مبادا بیایی و من غافل از این آمدن باشم و لحظه ایی چشمانم بسته شود.دلتنگ صدای تپیدن قلبت و چشم به راه قدمهای استوارت.

وقتی دلم تنگ توست خوشبختم که دلم غیر تو از هر چه هست و نیست خالی میشودو لایق بودن تو.تو چه باشی چه نباشی دل من تنگ است!وقتی نیستی تنگ نبودن و دوری وندیدنت است و وقتی هستی تنگ این که دیگر تحمل بی تو بودن وجدایی را ندارد.وروحم دیگر این جسم خسته را نمیخواهدآرزویش با تو زیستن است وبودن با روح وجسمت.

با تو از تنهایی روح بگویم یا از خستگی جسم.با تو از دلتنگیم بگویم یا شادیم.با تو از اشکهایم بگویم یا خنده ها.با تو از چه بگویم که مهم نیست هر چه باشد.مهم بودن توست ودلتنگی من.تو که باشی من تشنه شنیدنم.تو که باشی سکوت هم زیباست آخر قصه ها و ناگفته ها را از چشمانت میشنوم و میخوانم چه حاجت به سخن گفتن.اگر اصرار به گفتن تو دارم از گناهم چشم بپوش  که آن اصرارفقط برای شنیدن صدایست که همیشه بیقرار آنم.

دستانم را ببین چگونه در حضور تو میلرزند.چشمانم را ببین که در حضورت با شرم همخانه می شوند.به صدایم گوش بده که چگونه از هیجان و اضطراب آمدنت به لرزه می افتد.وزانوانم که دگر یارای تحمل جسم را ندارندواشکی که می آیدونمیدانم از شادی حضورت است یا دلتنکی رفتن دوباره ات وحالا که نیستی می نویسم ازخوشحالیم که دلی عاشق دارم از دلتنگیم که نیستی از اندوهم که دیر زمانیست تو را ندیده ام و از امیدم که گفته ایی می آیی!

نفس میکشم عمیق!آنقدر عمیق که با دمش آرامش میگیرم و با بازدمش هر چه ناپاکیست از خود دور میکنم.آخر دلی ناپاک را جای تو نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 18:47  توسط پرستو  | 

هوای دلم امشب سخت بارانیست

تمام لحظه هایم غرق پشیمانیست

غصه همخانه دلم شده است

اشک مهمان محفلم شده است

آه جانم فدای تو مادر

نکند دلت زمن مکدر شده است

آه من به فدای مهربانی تو

عفو کن کودکت پشیمان شده است

عفو کن مادرم که این کودک

پنداشت دگر بزرگ شده است

مادرم کاش مهربان نبودی

زبس مهربانی کودکت پر رو شده است

ببخش طفل دیروز خود را که امروز

این چنین پیش تو بی چشم و رو شده است

ببخش مادرم که این همه بدم

ببخش که کودکت این همه تند خو شده است

ببخش مادرم تو خوبی ومن بد

ببخش که گودکت پیش خدا بی آبرو شده است

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 20:16  توسط پرستو  | 

عذابم بده که دلم دلتنگ عذابهای توست

عذابم بده تا بگویم دوستت دارم

عذابم بده تا همه را جزء تو فراموش کنم

عذابم بده که عذابت از همه شیرینیهای دنیا

شیرینتر است

عذابم بده

تا فراموش کنم همه را جزءتو

شاید میان آنهمه عذابها

لحظه ایی دلتنگم شوی

وبوسه ایی بر روی گونه ام بگذاری

ومن از شادی گرمای بوسه ات

همه عذابها را فراموش کنم

پس عذابم بده

 شاید گونه ام بوسه ات را احساس کند

عذابم بده

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 19:50  توسط پرستو 

دلتنگ شدم غمگین شدم بی قرار شدم و هر لحظه که اینگونه بودم دلم میخواست تو را بیابم و به کلامت گوش دل بسپارم.اما هر بار یادم آمد که تو خود دلتنگ کسی دیگری ومن در دلی که جایی دیگر است جایی ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 16:12  توسط پرستو 

دل من بی تو دیگر هوای عطر مریمهای نو شکفته را هم نمیکند.چه رسد به قدم زدن بدون کفش روی سنگفرشهایی که زیر باران با ما عشق را زمزمه میکنند.
+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 16:2  توسط پرستو 


تو در تمام لحظه ها مرا نظاره میکنی

تو در تمام آیه ها به من اشاره میکنی

گناه میکنم ولی دوباره توبه میکنم

تودفتر گناه را دوباره پاره میکنی

همیشه با منی ومن چه تلخ بی تو مانده ام

منی که این همه بدم چرا نظاره میکنی

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 14:39  توسط پرستو