|
شعرهای خاک خورده من نشد دلم که با تو درد دل کنم
دیروز همه روزگارم بودی،دلخوشیم،آرامشم،شادیم...اما سپری شد دیروز با همه دوست داشتنها،شادیها،دلتنگیها،اشکها و امروز برایم خاطره ایی کمرنگ از گذشته های نه چندان دوری.
آن روزها لحظه ایی نبود که بی یاد تو بگذرد.جمله ایی نبود که نام تو در آن نباشد.رویایی نبود که جزئی از آن نباشی.شعری نبود که برای تو سروده نشود.اشکی نبود که برای تو ریخته نشود.همه اینها شهادت خط به خط خاطراتم است. اما امروز لحظه ها می آیند و می روند و تو در آنها جایی نداری.روزهای درازیست که نه رویایت را در سر دارم،نه نامت را زمزمه می کنم،نه شعری سروده ام که برای تو باشد. افسوس که می بینی بی مهریم را و باور نداری که تو دیروزم بودی و امروز روز دیگریست.
سه شنبه 3 آذر1388 :: 10:31 :: نويسنده : پرستو
وقتی حسادت را با بدخلقی بیرون می کنم حسرت رفتنت لحظه ایی امانم نمی دهد آن گونه که من امان ندادم به ماندنت وقتی تو می روی حسادت هم می رود و همین نزدیکی شاید پشت در خانه ام کمین می کند تا تو باز گردی و او نیز اما تو و حسادت که از در می روید حسرت است که می آید او که می آید چنان اشک می ریزم که هر دومان می پنداریم پس از این حسادت این نزدیکی ها جایی ندارد و با چشمانی اشک بار آنچنان عاشقانه می خوانمت که نمی توانی مهربانیت را پشت پرده ایی از اخم پنهان کنی و من سرخوش از آمدنت حسرت را با همه اشکهایم به دست فراموشی می سپارم و آه حسادت را می بینم که دوشادوش تو با لبخندی موذیانه برای عذاب من و آزار تو قدم بر می دارد به چشمهای بی گناه تو خیره می شوم که تا لحظاتی دیگر یکی اشک است و یکی خون
شنبه 24 اسفند1387 :: 14:6 :: نويسنده : پرستو
عیان شد رازم
عاقبت دانستی آنهمه شعرو کلام آنهمه اشک و سکوت آنهمه نذرو نیاز همه از آن تو بود عاقبت دانستی که دلم مال که بود آه آری دل من مال تو بود از همان روز نخست دل من مال تو شد و نگفتم هرگز که مبادا بروی ولی امروز که آهنگ سفر کردی وای همه دنیا غم شد شادی من کم شد دستهایم لرزید اشک جاری شدو ناگاه جمله دوستت دارم را با صدایی لرزان از ته دل گفتم و تو با لبخندی که از آن مهرو صداقت پیداست با صدایی که فقط من شنیدم گفتی عاقبت راز تو را فهمیدم پنجشنبه 24 مرداد1387 :: 16:58 :: نويسنده : پرستو
تقدیم به او که روزگاری همه روزگارم بود
نگران بودم نگران نفسهایت.بی تاب بودم بی تاب صدایت.ودلتنگ نگاهت وچشم به راه قدمهایت. نگران بودم که مبادا بیایی و من غافل از این آمدن باشم و لحظه ایی چشمانم بسته شود.دلتنگ صدای تپیدن قلبت و چشم به راه قدمهای استوارت. وقتی دلم تنگ توست خوشبختم که دلم غیر تو از هر چه هست و نیست خالی میشودو لایق بودن تو.تو چه باشی چه نباشی دل من تنگ است!وقتی نیستی تنگ نبودن و دوری وندیدنت است و وقتی هستی تنگ این که دیگر تحمل بی تو بودن وجدایی را ندارد.وروحم دیگر این جسم خسته را نمیخواهدآرزویش با تو زیستن است وبودن با روح وجسمت. با تو از تنهایی روح بگویم یا از خستگی جسم.با تو از دلتنگیم بگویم یا شادیم.با تو از اشکهایم بگویم یا خنده ها.با تو از چه بگویم که مهم نیست هر چه باشد.مهم بودن توست ودلتنگی من.تو که باشی من تشنه شنیدنم.تو که باشی سکوت هم زیباست آخر قصه ها و ناگفته ها را از چشمانت میشنوم و میخوانم چه حاجت به سخن گفتن.اگر اصرار به گفتن تو دارم از گناهم چشم بپوش که آن اصرارفقط برای شنیدن صدایست که همیشه بیقرار آنم. دستانم را ببین چگونه در حضور تو میلرزند.چشمانم را ببین که در حضورت با شرم همخانه می شوند.به صدایم گوش بده که چگونه از هیجان و اضطراب آمدنت به لرزه می افتد.وزانوانم که دگر یارای تحمل جسم را ندارندواشکی که می آیدونمیدانم از شادی حضورت است یا دلتنکی رفتن دوباره ات وحالا که نیستی می نویسم ازخوشحالیم که دلی عاشق دارم از دلتنگیم که نیستی از اندوهم که دیر زمانیست تو را ندیده ام و از امیدم که گفته ایی می آیی! نفس میکشم عمیق!آنقدر عمیق که با دمش آرامش میگیرم و با بازدمش هر چه ناپاکیست از خود دور میکنم.آخر دلی ناپاک را جای تو نیست. پنجشنبه 15 فروردین1387 :: 18:47 :: نويسنده : پرستو
درباره وبلاگ ناگهان می میرد هر جه شوق است درون دل من زیر لب نام تو را می گویم و تو گویی عمریست رفته ایی از پیشم آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
||