بی تو
لحظه ها می گذرند
و من اما بی تو
در همان روز وداع
مانده ام بی حرکت
ساعت سخت عذاب
اضطرابی که مرا
می برد تا مردن
من فرو رفته در اندیشه تو
تو می آیی از راه
چه غریب است نگاهت با من
به خودم می لرزم
در دلم می گویم
که خدایا چه شده
پرم از دلشوره
حاضرم که بمیرم اما
هر چه اندوه و غم است
دور باشد از تو
حاضرم هر چه غم است
در دل من باشد
تا تو دلشاد شوی
حاضرم...
ناگهان می گویی
آخرین دیدار است
زیر لب می گویم
آخرین دیدار است
پر تردیدو سوال
بی رمق می گویم
شوخی تلخی بود
پاکتی را که همراه خودت آوردی
می دهی دستم و
بی هیچ کلامی دیگر
می روی از پیشم
پر تردید و سوال
مانده ام بر جایم
و تو را می نگرم
که ز من می گذری
پاکتی را که به دستم دادی
می گشایم شاید
به جوابی برسم
همه خاطره ها را
تو به من پس دادی
باورش ممکن نیست
تو که همراه دل من بودی
پس چه شد آن همه حرف
پس چه شد آن همه مهر
پس چه شد آن همه رویای قشنگ
لحظه ها می گذرند
و من اما بی تو
مانده ام بی حرکت
سالها رفته و من
بی تو با یاد تو ام
در همان روز وداع
در همان ساعت سخت
در همان شوخی تلخ
مانده ام بی حرکت

