خداوندا
خداوندا
خداوندا
پرستویت دلش پوسید از این غمها
نگاهش کن چه پر درد است
دلش از زندگی سرد است
خداوندا پرستویت دلش پرواز می خواهد
دلش آغاز می خواهد
یه وقتایی اونقدر دلم برات تنگ میشه که دوست دارم همونموقع فارغ از جسم بشم و به پرواز در بیام.
یه وقتایی اونقدر دلتنگت میشم که تحمل یه لحظه زنده بودن هم واسم دشوار می شه.
یه وقتایی اونقدر غریب میشم که غیر از تو هیچکس رو ندارم.
یه وقتایی اونقدر دوست دارم که دلم دیگه واسه هیچ کس جا نداره.
دلم می خواد بدون هیچ حدو مرزی دوست داشته باشم.
دلم می خواد فقط با تو عاشقی کنم و غیر از تو از همه دلبستگی ها دل بکنم.
دیگه نمی خوام دلم و غیر از تو به کسی بسپرم.
دیگه نمی خوام دلم رو به بی راهه بفرستم.
دیگه نمی خوام دلم رو حراج کنم و روحم رو آلوده به ناپاکی کنم .
دیگه نمی خوام ...
می دونم تو بیشتر از من دوستم داری .
می دونم همیشه با هامی.
می دونم دوستیت فصلی نیست.
می دونم بدونه هیچ نگرانی میتونم پیشت درد دل کنم.
می دونم که مهرت پایان نداره.
می دونم ...
پس حالا که دو باره برگشتم این عاشقی رو ازم نگیر و نذار که دوباره آفت به جون لحظه هام بیفته.
